:(

این چه حکایتیـــه کــه آدم یه وقتایی جایی که باید محکم وایسته، شــُــل میشه
جایی که باید بگذره، گیر میده
جایی که باید حرف دلش رو بزنه، سکوت میکنه
جایی که نباید حرفی بزنه، هرچی تو دلش داره میریزه بیرون
خلاصه نمی دونم چرا آدم توو بعضی از لحظه های زندگیش یا غایبه یا داره به جای یکی دیگه حاضری میزنه…
.
.
یه آدمهایی ناراحتمون میکنن که ما رومون نمیشه از دستشون ناراحت بشیم:(
۳ نظر ۴ لایک:)

ط ن ز ...

حس خیلی خوبیه که کسی که عاشقشی و دوستش داری کنارت باشه...

اره اینجوریه حتی بعضی وقتا نفساشو بشماری یا وقتی خواب باشه باهاش همزمان نفس بکشی...

حس واقعا جالبیه :))

حس شیرین تر اینکه صبح جمعه زودتر از اون بلند شی و یه صبحانه خوشمزه براش درست کنی...

به ارومی از خواب بلندش کنی و باهم به سمت اشپزخانه کلبه عشقتون برین و صبح زیباتون رو شروع کنید...





برگرفته از کتاب به همین خیال باش...



واقعا شما میتونید صبح جمعه اونم صبح زود از خواب بلند شین؟

واقعا میتونید؟؟؟؟؟


من که نمیتونم:///

۲ نظر ۳ لایک:)

حیف...

امروز دیدمش حالش خوب بود خوشحال شدم که خوبه ولی...

اون کنار یکی دیگه شاد بود:((

میخواستم برم کنارش بهش بگم منو نگاه کن پیر شدم نه از روزگار از دست تو

من همون موقعی پیر شدم که بدون هیچ حرفی من رو ترک کردی ...

از اون موقع به بعد دیگه نخندیدم دیگه شاد نبودم دیگه لبخندی ندارم...


ولی اون با عشقش دست در دستان هم به سوی دیگری رفتند...

باز دوباره من تنها شدم🙁🙁

در گوشه ای از خیابان نشستم و به اون فکر کردم به روزهای شادمون...

حیف...

حیف...

حیف که روزگار نتونست لبخند من رو ببینه😶😶

۷ نظر ۶ لایک:)

کاش..

نگاهش مثل بارون پاک بود...همه دنیام چشماش بود...هر وقت چشمام رو میبستم تصویر چشماش جلوم بود...

هنوز هم گرمی دستاش رو حس میکنم...هنوزم اغوش پر محبتش رو یادمه...هنوزم احساس میکنم کنارمه...

لعنت به این روزگار که منو از اون جدا کرد...لحظه رفتنش رو هنوز یادمه...لعنت به همه خاطراتش که هنوز هست...

کاش نمیرفتی...کاش تنهام نمیگذاشتی...

کاش...

کاش...

کاش...

اما اینو بدون که دوست داشتم و دارم وخواهم داشت:(((

۴ نظر ۷ لایک:)

داستان...

یه روز یه پیرمردی کنار خیابون ایستاده بود یه کاغذی به سینه اش بود که روش نوشته بود من نابینا هستم
کلاهی هم جلوش بود که ۳سکه داخلش بود روزنامه نگاری اون رو دید و کاغذ روی سینه اش را برداشت روی کاغذ دیگری چیزی نوشت و به گردن پیرمرد انداخت فردای اون روز کلاه پیرمرد جای سکه انداختن نداشت و از سکه پر شده بود .
(روی کاغذ نوشته بود: امروز یک روز زیبای بهار است. ولی من آن را نمی بینم)
۵ نظر ۷ لایک:)

ضرب المثل ها...

ﺑﯿﮕﻨﺎﻩ ﭘﺎﯼ ﺩﺍﺭ ﺭﻓﺖ … ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﺴﺖ ﺑﺎﻻﯼ ﺩﺍﺭ ﻫﻢ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺭﻓﺖ

ﭼﺎﻗﻮ ﺩﺳﺘﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺮﯾﺪ … ﻭ ﻣﺤﺒﺖ ﺧﺎﺭﻫﺎ ﺭﺍ ﮔﻞ ﻧﮑﺮﺩ …

ﻫﻤﺎﻧﮕﻮﻧﻪ ﮐﻪ ﺩﻭﺭﯼ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩ … ﺩﺭ ﻭ ﺗﺨﺘﻪ ﻫﻢ ” ﺍﺻﻼ ” ﺑﺎ ﻫﻢ ﺟﻮﺭ ﻧﺒﻮﺩﻧﺪ …

ﺑﺎﺭ ﮐﺞ ﻫﻢ ﭼﻪ ﺧﻮﺏ ﺑﻪ ﻣﻨﺰﻝ ﺭﺳﯿﺪ … ﺑﻪ ﺩﻋﺎﯼ ﮔﺮﺑﻪ ﮐﻮﺭﻩ ﻋﺠﺐ ﺑﺎﺭﻭﻧﯽ ﺍﻭﻣﺪ …

ﺗﺎﺯﻩ: ﮐﺎﺭ ﺍﺯ ﻣﺤﮑﻢ ﮐﺎﺭﯼ هم ﻋﯿﺐ ﮐﺮﺩ … ﻣﺎﻩ ﻫﻢ ﭼﻪ ﺧﻮﺏ ﺯﯾﺮ ﺍﺑﺮ ﭘﻨﻬﻮﻥ ﻣﻮﻧﺪ …

ﻭ ﺍﺗﻔﺎﻗﺎ ﭘﻮﻝ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﻇﻠﻢ ﻣﻮﻧﺪﮔﺎﺭ ﺷﺪ !!!

ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺩﻭﺭﻩ ﺿﺮﺏ ﺍﻟﻤﺜﻞ ﻫﺎ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺭﺳﯿﺪﻩ!

۴ نظر ۴ لایک:)

چقدر خنده داره...

چقدر خنده داره که یک ساعت خلوت با خدا دیر و طاقت فرساست ولی ۹۰ دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می‌گذره.

چقدر خنده داره که صدهزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می‌ریم کم به چشم میاد .

چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یک ساعت فیلم دیدن به سرعت می‌گذره .

۵ نظر ۶ لایک:)
چه دلنشین است صبحگاهی که
تو لبخند میزنی وبا موسیقی نگاهت مهربانی را بدرقه میکنی
امیدوارم ازهم اکنون
از زمین وزمان
برایت خوشبختی ببارد

💜🧡💛💚💙❤🖤💙💚💜💛🧡
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان