داستان...

یه روز یه پیرمردی کنار خیابون ایستاده بود یه کاغذی به سینه اش بود که روش نوشته بود من نابینا هستم
کلاهی هم جلوش بود که ۳سکه داخلش بود روزنامه نگاری اون رو دید و کاغذ روی سینه اش را برداشت روی کاغذ دیگری چیزی نوشت و به گردن پیرمرد انداخت فردای اون روز کلاه پیرمرد جای سکه انداختن نداشت و از سکه پر شده بود .
(روی کاغذ نوشته بود: امروز یک روز زیبای بهار است. ولی من آن را نمی بینم)
۷ لایک:)
خیلی قشنگ و اموزنده بود!!

:)

:)))
سلام اروشای عزیز
به دنیای وبلاگ نویسی خوش اومدی D:

ممنون :)

واقعا همینطوره درست نوشتن میتونه خیلی تاثیر گذار باشه 

بله واقعا:)

ممنون
:)

:)

ممنون چی؟

بابت داستان :)

اهان
خواهش میکنم:)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
چه دلنشین است صبحگاهی که
تو لبخند میزنی وبا موسیقی نگاهت مهربانی را بدرقه میکنی
امیدوارم ازهم اکنون
از زمین وزمان
برایت خوشبختی ببارد

💜🧡💛💚💙❤🖤💙💚💜💛🧡
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان